برون حجره همه پای‌کوب و دست افشان
درون حجره یکی بود، دست و پا می زد

ایستاده بود و جوادالائمه جان می داد
ز او بپرس که زخم زبان چرا می زد ؟


...

گله از دشمنی دشمن و بیگانه نداشت
ناله از کینه و بی مهری همسر میزد


طائر باغ رضا بود ولی کنج قفس
همچو مرغی که پرش سوخته پر پر میزد

. . .